X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1385

گاهی که از وفور ارتباطات خسته می شی

تمام پیشگیری ها رو بکار می بری . از خاموش کردن گوشیت گرفته تا کانکت نشدن های متمادیت حتی توی خیابونم که قدم می زنی یه جورایی سعی می کنی زیاد تو معرض دید نباشی و از این قایم باشک بازی هم لذت می بری! ولی گاهی اوقات غصه ت می گیره از اینکه کسی سراغتو نمی گیره که هیچ حالتو هم نمی پرسه !

 

دیروز یه فیلم دیدم  با این مضمون که مردی 40 ساله عاشق یه دختر بچه 14 ساله می شه و دختر دو نقش دختر خونده و معشوقه رو بازی می کنه .دختر بچه فوق العاده شیطون و مرد که استاد دانشگاه هم بود فوق العاده رمانتیک .جالب اینجا بود که علیرغم اینکه دختر هنوز تو عالم بچه گی و شیطنت های خاص اون دوران بود مرد همچنان دلباخته دختر بود ( حالا نمی دونم اصلا امکان بوجود اومدن چنین عشقی هست یا اینکه مرد مبتلا به نوعی جنون بود ؟!) جالبه که فیلم های انگلیسی هر کدوم به نوعی مضمونی دارن که بعد از تموم شدن فیلم ذهنم رو مشغول می کنن درست برخلاف فیلم های وطنی !‌ آخرین فیلمی که دیدم "به نام پدر" بود فاقد هیچ نکته خاص که حتی ارزش انتقاد کردن رو هم نداشت !

 

تازگی ها عادت خوبی رو ترک کردم .(عادت دنبال کردن سریال های تلویزیون رو ) حالا وقتی می بینم یه عده ساعت پخش تمام سریال های ماه رمضون رو حفظن خندم می گیره ! حیف وقت عزیز نیست که صرف این سریال های بی سرو ته بشه !!

 

دیشب بالاخره آخرین کتاب از آثار پائولوکوئیلو رو تموم کردم (زهیر ) نویسنده ای که آثارش به نظر من شاهکاره /دوستی می گفت عرفان تا زمانی عرفانه که به قلم نیاد و به آثار این نویسنده خرده می گرفت / اما قلم پائولوکوئیلو بود که زیبایی عرفان رو برام مجسم کرد / کتاب " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" رو زیباترین اثر این نویسنده توانا می دونم .

...

من می خوام یه دسته گل به آب بدم / آرزوهامو به یک حباب بدم / سیبی از شاخه حسرت بچینم / بندازم رو آسمونو تاب بدم ....گل ایوون بهار دل من ...یه بیابون لاله زار دل من ...