سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388

 

 

چشم به هم زدم و یه سال از شروع دوره کاریم گذشت .

سال خوبی بود . بودن کنار استادم که مثه پدر خودم دوستش دارم و استفاده از تجربیاتش واقعا برام ارزشمند بود و هست. خدا رو شکر تو پرونده هایی هم که داشتم موفق بودم .  و این افتخارو هم داشتم که توبعضی از پرونده های استادم هم شرکت کنم .

تجربه های تلخ و شیرین زیادی داشتم . و اتفاقاتی که برام تجربه شد . (مثه اینکه یه بار طرفین دعوا رو که  زن و شوهری بودن که می خواستن از هم جدا بشن . از هردوشون خواستم بیان دفتر تا باهاشون صحبت کنم که منصرف بشن . هنوز کمی از صحبتام نگذشته بود که زن و شوهر و برادر زن به جون هم افتادن و دعوا و زدو خورد . که خوشبختانه با وساطت استادم جدا شدن . خلاصه اینکه اومدم ثواب کنم کباب شدم ! )

*از کارای اداری متنفرم .

از دارایی رفتن / واسه یه امضا چند طبقه رو بالا و پایین رفتن و آخرشم بگن برو فردا بیا / از تمدید پروانه / از مالیت دادن

چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1388

 

 

*روزها و شب ها همچنان شتابان می گذرند .

کمی بهتر شده ام .

دیگر صبح ها تا دم ظهر نمی خوابم و شبها تا خروس خوان بیدار نمی مانم .

نمی دانم چه حس شومی ست که صبح که می خواهم زود بیدار شوم سراغم می آید و تمام فکرهای منفی عالم را می ریزد توی سرم ! غصه ام می گیرد و بی خیال تکاپو و زندگی می شوم و اگر اجباری در کار نباشد به عالم خواب و رویا پناه می برم .  

*روزهای تابستان برایم عذاب آورند . بیخود نیست که عاشق روزو شب های پاییزم (روزو شبهای خنک و طلایی و شاعرانه...) حتی روزهای زمستان را هم ترجیح می دهم به افتاب سوزان تابستان . (دختر زاییده ای زمستانم دیگر )   

*شبها کمی حوصله ام سر می رود .

نه فیلم جدیدی دارم برای دیدن و نه حوصله تلویزیون وطنی را دارم . و نه درسی برای خواندن  .

چند شبی ست که پناه آورده ام به کتاب . با ولع می خوانم و غرق لذت می شوم .   

*اتاقم پنجره ای دارد رو به پشت بام .  

چند شب است نا خوداگاه هر یک ساعت به سیاهی پشت پنجره زل می زنم  با واهمه .

پشت پنجره را دوست ندارم . سیاهی آسمان را که بی ستاره است .

سیاهی پشت پنجره را شبیه غریبه ای می بینم که با کنجکاوی مرا می پاید !  کمی خودم را جمع و جور می کنم . انگار واقعا نامحرمی چشم دوخته به من !   

به ستاره ها فکر می کنم .  

به اینکه زمانی آسمان ستارگانی نورانی و درخشان داشت ... 

همان زمان که بچه بودم و دنیا برایم هر روز و هر شبش با روز و شب دیگرش فرق می کرد ... 

همه چیز زیبا بود و خاطره انگیزو آرام... 

نه هرج و مرجی بود و نه کسی از گرانی گله می کرد .    

روزهای های شادی امان بلند بود و شبهای غم مان کوتاه ...

کاش آسمان پشت پنجره مهربانتر بود   ...

دوشنبه 1 تیر ماه سال 1388

    

خوابم نمی بره  .

پلکام هی می پره  .

دیدن صحنه کشته شدن ندا اونم در حالی که پدرش داد می زد و می گفت : ندااااا نمیر ...بغض گلومو بیشتر می کنه ... 

باید گریست  

باید خون گریست .... 

 

* ونداهایی که خواهند رفت
داراها
ساراها
تا از باران خون
زمستان شسته شود
بهار برسد. (آرزو )
.
.
.
روحش قرین شادی

یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1388

 

      

 * حریم خصوصی هر کس محترمه...     

 

  

یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388

 

 

جایی خودم را جا گذاشته ام  

جایی میان منطق و احساس ... 

نه گم شده ام ... 

حالا دیگر نه از روی عقل تصمیم می گیرم نه احساسی مانده برای دهن کجی به عقل...

شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388

 

اتاقم...قاب عکسام ...عروسکام ...کتابام....تابلوهای نقاشیم...کمد بهم ریخته لباسام ...آینه قدی اتاقم ...میز بهم ریخته لوازم آرایشم ...همه و همه تنها شاهدای لحظه ها مم...مثه مترسکای چوبی می مونن واسم ...بر و بر نیگام می کنن بی هیچ حرفی ...بی هیچ مزاحمتی  ...
گاهی با خودم حرف می زنم
گاهی اشک می ریزم
گاهی می خندم
گاهی می رقصم
گاهی جلوی آینه شکلکای مسخره از خودم در میارم ...
گاهی بچه می شم کارتون می بینم ..ذوق می کنم ...کیف می کنم.
گاهی بزرگ می شم فیلم می بینم ...فک می کنم ...شعر می خونم بلند بلند واسه دل خودم
تو اتاقم خودمم .آزادو فارغ ...بچگی می کنم ...زندگی می کنم ...

یکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388

 

آخه وقتی غمای دلم حل شدنی نیست . 

 چطوری ازم می خوای لبخند بزنم و بگم همه چی درست می شه؟! 

*سایه یکی دو تا غم بزرگ لعنتی رو همه خوشیامو پوشونده... 

جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388

  

 

کاش مادر رازهای دلم را پیش دیگران عیان نمی کرد... 

*عریانیم را پوششی می خواهم مادر....