X
تبلیغات
چهره بلاگ
یکشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1388

 

دل عزیز:

دلم می خواهد پوستینی برایت بدوزم که تمام قامت نازکت را بپوشاند ...

می دانم تن نازکت بیش از این تاب سرما را ندارد...

 

پ.ن ۱ : زن یعنی : ظرافت ...لطافت...احساس...  

چیزی شبیه گلبرگ گل...   

پ. ن2 : داشتم اشعار زیبای زنده یاد حسین پناهی رو می خوندم از این قسمت خیلی خوشم اومد واسه خودم تو دفترچه یادداشتم نوشتم . دوست دارم اینجا هم بنویسم .

 

آری ... دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن
   

 روحش قرین رحمت و شادی

 منبع

سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1388

 

 

سناریوی خاصی لازم نداره . 

 گاهی آرووم ...گاهی شیطون ...گاهی بزرگ و منطقی ...گاهی بچه و احساساتی ...  

نقش ها خود بخود و به اقتضای زمان و مکان و شرایط پشت سر هم رخ می نمایند . 

 از دختری آرووم و موقر گرفته تا دخترکی بازیگوش که دلش می خواد از سر و کوله مرد رویاهاش بالا بره !   

قسمت خسته کنندش جاییه که مجبور می شی به اقتضای شرایط و محدودیتا تک بعدی بشی . آرووم و کم حرف و کم تحرک درست شبیه لاک پشت.  

آروم آروم سیر تند زمان و رد می کنی و وقتیم که حالت گرفته س می ری تو لاک تنهایی خودت و با رویاهات حال می کنی .  

اینجاست که دلت می خواد بگی کات . 

 اما........  

*اینروزا هیچکس حرفش حرف نیست . 

 رو حرف هیچ کس نمی شه حساب کرد . 

 همه تلاشم اینه که حداقل خودم عادت کنم یا حرفی رو نزنم یا اگه می زنم رو حرفم بمونم .  

 

*تئوری عکاسی رو تقریبا یاد گرفتم اما عملی شو هنوز نه . 

 هر چقدرم که می خوام پولمو پس انداز کنم نمی شه .  

دلم می خواد تا پاییز نرسیده یه دوربین خوب بخرم .  

دلم نمی خواد تصویر زیبای پاییزو واسه عکاسی از دست بدم گذشته از اون واسه کلاس عکاسی ام باید یه آلبوم عکس با موضوعات مختلف اخر ترم تحویل استاد بدم .

 

جمعه 2 مرداد‌ماه سال 1388

 

 

رسیدم به این نکته که روال زندگی به ذاته تکراری و خسته کننده هست . و تنها چیزی که می تونه اونو ازین حالت در بیاره خود آدمه . 

تا یه حدود خیلی کمی موفق بودم اما واسه خیلی کارایی که تو ذهنمه به بن بست می خورم . سفر یکی از عمده ترین چیزاییه که می خوام اما بنا به شرایط نمی تونم برم . شاید مضحک باشه که در طول عمرم فقط دوبار مسافرت تفریحی چند روزه رفتم !  بار اول ۸ سال قبل با خونواده و بار دوم ۳ سال قبل با دوستم . همین ... 

وقتی فکر می کنم می بینم چقدر جاها هست که دلم می خواد ببینم اما .... 

یادمه تو یه برهه از دوران زندگیم دلم می خواست مهماندار هواپیما بشم . تنها دلیلشم این بود که با این کار می تونستم دائما در سفر باشم .  

چیزی که واقعا همیشه و در هر شرایطی سورپرایزم می کنه پیشنهاد سفره . (حتی اگه به حالت مرگ تو رختخواب افتاده باشم !)   

 

*یه مدت که دارم خوب دیدن و تجربه می کنم .  

و واقعا چقدر تاثیر گذار بوده  و لذت زندگی رو برام بیشتر کرده .  

باعث شده که بی توجه و گذرا از هر جا و مکانی عبور نکنم و به محیط اطرافم به آدما / به طبیعت / به حیوونا /به خرابه ها / به بناها/به خونه ها / حتی به خیابون و پیاده رو ها با دقت بیشتری نگاه کنم .  

کاری که قبلا  بی توجهیم و سیر تند زندگی مکانیکی مانعش می شد.  

 

چهارشنبه 17 تیر‌ماه سال 1388

 

یه روز در ماه رو باید برم دادگاه برای مشاوره دادن .

از ۸ صبح تا ۱۲ ظهر اتاق مشاوره با حضور ۵ یا ۶ تا وکیل شلوغه اونقدر که فرصت نفس تازه کردن هم به سختی گیر میاد .  

تعداد مراجعینم و موضوعاتی که واسه مشاوره میان رو واسه خودم تو یه دفترچه می نویسم .   

۸۰ درصد مشاوره ها برای طلاقه .  

و ازین ۸۰ درصد ۷۰ درصدش درخواست طلاق از طرف زوجه هست ! 

دختران جوونی که علت عمده درخواست طلاقشون اعتیاد شوهر یا نامزدشونه .  

درخواست طلاقی که معمولا به سختی به نتیجه می رسه ...   

سه‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1388

 

 

چشم به هم زدم و یه سال از شروع دوره کاریم گذشت .

سال خوبی بود . بودن کنار استادم که مثه پدر خودم دوستش دارم و استفاده از تجربیاتش واقعا برام ارزشمند بود و هست. خدا رو شکر تو پرونده هایی هم که داشتم موفق بودم .  و این افتخارو هم داشتم که توبعضی از پرونده های استادم هم شرکت کنم .

تجربه های تلخ و شیرین زیادی داشتم . و اتفاقاتی که برام تجربه شد . (مثه اینکه یه بار طرفین دعوا رو که  زن و شوهری بودن که می خواستن از هم جدا بشن . از هردوشون خواستم بیان دفتر تا باهاشون صحبت کنم که منصرف بشن . هنوز کمی از صحبتام نگذشته بود که زن و شوهر و برادر زن به جون هم افتادن و دعوا و زدو خورد . که خوشبختانه با وساطت استادم جدا شدن . خلاصه اینکه اومدم ثواب کنم کباب شدم ! )

*از کارای اداری متنفرم .

از دارایی رفتن / واسه یه امضا چند طبقه رو بالا و پایین رفتن و آخرشم بگن برو فردا بیا / از تمدید پروانه / از مالیت دادن

چهارشنبه 3 تیر‌ماه سال 1388

 

 

*روزها و شب ها همچنان شتابان می گذرند .

کمی بهتر شده ام .

دیگر صبح ها تا دم ظهر نمی خوابم و شبها تا خروس خوان بیدار نمی مانم .

نمی دانم چه حس شومی ست که صبح که می خواهم زود بیدار شوم سراغم می آید و تمام فکرهای منفی عالم را می ریزد توی سرم ! غصه ام می گیرد و بی خیال تکاپو و زندگی می شوم و اگر اجباری در کار نباشد به عالم خواب و رویا پناه می برم .  

*روزهای تابستان برایم عذاب آورند . بیخود نیست که عاشق روزو شب های پاییزم (روزو شبهای خنک و طلایی و شاعرانه...) حتی روزهای زمستان را هم ترجیح می دهم به افتاب سوزان تابستان . (دختر زاییده ای زمستانم دیگر )   

*شبها کمی حوصله ام سر می رود .

نه فیلم جدیدی دارم برای دیدن و نه حوصله تلویزیون وطنی را دارم . و نه درسی برای خواندن  .

چند شبی ست که پناه آورده ام به کتاب . با ولع می خوانم و غرق لذت می شوم .   

*اتاقم پنجره ای دارد رو به پشت بام .  

چند شب است نا خوداگاه هر یک ساعت به سیاهی پشت پنجره زل می زنم  با واهمه .

پشت پنجره را دوست ندارم . سیاهی آسمان را که بی ستاره است .

سیاهی پشت پنجره را شبیه غریبه ای می بینم که با کنجکاوی مرا می پاید !  کمی خودم را جمع و جور می کنم . انگار واقعا نامحرمی چشم دوخته به من !   

به ستاره ها فکر می کنم .  

به اینکه زمانی آسمان ستارگانی نورانی و درخشان داشت ... 

همان زمان که بچه بودم و دنیا برایم هر روز و هر شبش با روز و شب دیگرش فرق می کرد ... 

همه چیز زیبا بود و خاطره انگیزو آرام... 

نه هرج و مرجی بود و نه کسی از گرانی گله می کرد .    

روزهای های شادی امان بلند بود و شبهای غم مان کوتاه ...

کاش آسمان پشت پنجره مهربانتر بود   ...

دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1388

    

خوابم نمی بره  .

پلکام هی می پره  .

دیدن صحنه کشته شدن ندا اونم در حالی که پدرش داد می زد و می گفت : ندااااا نمیر ...بغض گلومو بیشتر می کنه ... 

باید گریست  

باید خون گریست .... 

 

* ونداهایی که خواهند رفت
داراها
ساراها
تا از باران خون
زمستان شسته شود
بهار برسد. (آرزو )
.
.
.
روحش قرین شادی

یکشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1388

 

      

 * حریم خصوصی هر کس محترمه...     

 

  

   1       2       3       4       5       ...       13    >>