
*موقع سال تحویل خواب بودم .
راستش نه ذوقی بود و نه حس و حال این زمان و دوست دارم یه جور حسه ناخوداگاه دلگرفتگی که از زمانی که سهراب ( برادر زادمو از دست دادم و بعد از اون هم سحر ...) دچارش می شم ...درست 8 ساله که لحظه سال تحویل اولین چیزی که میاد تو ذهنم اونا هستن و اشکهایی که دونه دونه به یادشون می ریزه....تو این 8 سال زمان تحویل سال هم تنها بودم تو اتاقم....و امسال در خواب گذشت...
* دید و بازدیدای سرد و مسخره عید و دست ندارم کاش می شد زد به دل جاده ....
*امسال ساله موشه ....
هرچی فکر می کنم نمی تونم حدس بزنم من که مخلوطی از ساله خوک و سگم چه میونه ای می تونم با موش داشته باشم؟!
* تنها عیدی که گرفتم از داداشم بود.
یه گوسفند شبیه سازی شده به یه شمع ! 
هر سال به جای پول یه هدیه یا کارت تبریک می ده که برام خیلی عزیزه...
* دیدن فیلم "فریاد مورچه ها " با کارگردانی آقای مخملباف رو توصیه می کنم .
یه فیلم با مفهوم فلسفی و عرفانی ...
فیلمی که آدمو به فکر فرو می بره و قابل تامله .
پ.ن1: کاش یه چیزایی دست خود آدم بود ...
اونوقت زندگی شرین می شد....
پ.ن2 : می گن تا تلخی نباشه شیرینی مزه نداره .
نه تلخی رو می خوام نه شیرینی ...
خدایا حد وسط این دو تا رو می خوام . ممکنه؟!
پ.ن۳ : خوشحالم که دخترم دیگه هیچ وقت آرزوی مرد بودن و نمی کنم .
دنیای صورتی درونمو دوست دارم 









